سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
mansour13

اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

توکّل، دژ حکمت است . [امام علی علیه السلام]
کل بازدیدها:----140139---
بازدید امروز: ----6-----
بازدید دیروز: ----280-----
mansour13

 


نویسنده: منصور حسین آبادی
شنبه 29/11/90 ساعت 3:44 عصر

به خاطر داشته باشیم که :
عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.
راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .
نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .
سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم.

زندگی از آن کسی نیست که از زندگی می ترسد،بلکه از آن کسی ست که به آن عشق میورزد.
و برای عشق خود ،خطر نیز میکند. بنابراین،کسی که به
زندگی عشق می ورزد،مشتاق آن است که گردنبندی از جنس زیبایی برگردن معشوق
بیاویزد و بدین سان زندگی زیباتر و سرشارتربه تماشا بنشیند و به تماشا
بگذارد. خداوند را تنها در بزم زندگی میتوان ملاقات کرد.


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
شنبه 26/9/90 ساعت 11:46 عصر

اقیانوس





ملامتم نکن


  وقتی دریا را نشانم می دهی


                                هرچند برای یک لحظه


                                                               یک نگاه،


در پی ِ قطره ها دویدن


                                    دیگر،


                                                  سرگرمم نمی کند. . .


 


- - -


.


.


.


و




    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
شنبه 26/9/90 ساعت 11:35 عصر

یک روز زنگ تمام ساعت های دنیا با هم


به صدا در خواهند آمد و


آدم ها بیدار می شوند


حتی آدم هایی که چشم هایشان باز است


حتی آن ها که دارند راه می روند


حتی آن ها که سال هاست دیگر نفس نمی کشند


همه بیدار می شوند و


این عقربه های خسته


سرانجام می ایستند


 و


جهان در بی زمانی و خواب ثانیه ها آغاز خواهد شد


گوش کن،


من به همین وعده زنده ام


نفس می کشم


این لبخند ها


و


این اشک هایم را از سر می گذرانم


تا در آغاز جهان


به تو برسم


تا مرا با خود ببری


برویم


سپید جامه


و


رها.


 


.


.


.


و او که شاهد زندگی ماست...


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 18/9/90 ساعت 8:31 عصر

چقدر از تو دور ماندم ، چقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حدیثی از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن نداشتم . یادم است که میگفتی باید به آنجایی که لایق آنیم ، یعنی بهشت برین دست یابیم . اما میدانی که بی تو یافتن مسیر بهشت چقدر دشوار است . آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم کرده نباشد و از که بپرسم در حالی که هیچ راه شناسی نمی یابم ودر این سرای بی کسی تنها خود را میبینم بی تو و تنها و نمی دانم بعد از تو چه کسی با لبخندش مرا به سوی خدا خواهد خواند و چه کسی با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدی (عج) می آید . دیگر چه کسی عصا زنان راه نماز را نشانم خواهد داد . دیگر چه کسی با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت . کاش بودی ودستم را می گرفتی یا شاید ای کاش من بودم در آن مسیری که تو در آن قدم بر می داشتی . ولی افسوس که آن راه را گم کرده ام ، همان راهی که تونشانم دادی ، راه بهشت را می گویم ، همان بهشت گم شده . یادت هست آن روزی را که رفتی ، من در کجای این مسیر بودم ، حال آرزو دارم همان جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم . اما میدانم که نمی توان در یک جا ماند وباید رفت واز این روست که به امید خدا به خود جرئت حرکت دادم و می دانم آن را به مدد تو خواهم یافت .


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 11/2/88 ساعت 6:35 عصر

خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.


خدا گفت: چیزی بگو !


گنجشک گفت: خسته ام.


خدا گفت: از چه ؟


گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.


خدا گفت: مگر مرا نداری ؟


گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .


خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟



گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.


خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.


چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟


گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .


خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !


گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .


گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود




    نظرات دیگران ( )

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • گردنبندی از جنس زیبایی .....
    اقیانوس
    و او که شاهد زندگی ماست...
    حرف دل ...
    خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
    [عناوین آرشیوشده]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • لوگوی وبلاگ

  • پیوندهای روزانه


  • مطالب بایگانی شده

  • ** مسوولیت مطالب به عهده صاحب وبلاگ می باشد** لینک دوستان من

  • لوگوی دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعیت من در یاهو

  • document.write("
    "); else