سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
امام زمان (عج) - mansour13

اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

سینه خردمند صندوق راز اوست و گشاده‏رویى دام دوستى و بردبارى گور زشتیهاست . [ یا که فرمود : ] آشتى کردن ، نهان جاى زشتیهاست و آن که از خود خشنود بود ناخشنودان او بسیار شود . [نهج البلاغه]
کل بازدیدها:----163018---
بازدید امروز: ----4-----
بازدید دیروز: ----376-----
mansour13

 

   1   2   3   4      >

نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 13/12/89 ساعت 5:56 عصر

...تقویم انتظار من پر از جمعه های خط خورده است اما گمان نکن که از انتظار خسته می شوم. هر روز هفته به انتظار جمعه ام و هر جمعه، به انتظار تــــــــو. آری،گمان نکن که از جمعه خسته می شوم. هر جمعه که می گذرد روح سبز انتظارم تازه تر از قبل سبز تر از قبل می شکفد و من همچنان چشم به راهم تــــا بـــــیـــایی......


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 14/8/89 ساعت 7:44 عصر

...باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...



مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند... شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره‌گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود... ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی...



از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 14/8/89 ساعت 6:59 عصر


 


        سلام بر دلهایی که در کلاس انتظار غیبت ندارند


        بچه های کلاس انتظار


        همه حاضرید؟


        خدا را شکر


       شاید امروز آقا بیاد                         


                                               


         در نبودت من تمام لحظه ها را می شمارم


         روی بال شاپرکها


         قصّه ی دلتنگیم را می نگارم


         توی تقویم سراسر انتظار


         پر شده یکشنبه های سرد و تار


          در کنار جاده ی سبز خیال


          می نشینم تا بیاید یک سوار


         خط به خط دفتر من پر شده از نام یار


         امان از جمعه های بی قرار


         امان از گردش این روزگار


         تا به کی این انتظار و انتظار........


                                           


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 3/2/89 ساعت 6:13 عصر

"اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر شد..."


ای سحرخیز مدینه کی میایی؟ 
.


سلام بر آنان که در پنهان خویش، بهاری برای شکفتن دارند...


السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه...


السلام علیک یا صاحب الزمان...


السلام علیک یا خلیفة الرحمن...


موعودا سلام...


گل نرگسم باز هم به سراغت آمده‌ام...
اما این‌بار دستانم از همیشه خالی‌تر است...
آخر این‌دفعه تنها شرمندگیم را برایت به ارمغان آورده‌ام و دیگر هیچ....!
نمی‌دانم با چه رویی بر در خانه‌ات می‌کوبم!؟


 یا حجّة‌الله (عجل‌الله تعالی‌فرجه‌الشریف)...
اگر در را به رویم نگشایی، حق داری...
اگر نگاهت را از من دریغ کنی... حق داری...
می‌دانم که از دست کم‌کاری‌هایم خسته‌ شده‌ای...
من هم اگر جای شما بودم، چنین بنده و کنیزی را به حریم خود راه نمی‌دادم...
امّا...


امّا... شما واسط? فیض‌اید...
شما فرزند رحمة للعالمین‌اید...
شما از سلال? کوثر و حیدرید...
شما مهربان و خلیف? خدا بر زمین‌اید...
شما بزرگوار و بخشنده‌اید... همانند جدّ بزگوارتان، حضرت پیامبر مصطفی (صلی‌الله‌علیه‌وآله)....


 یا اباصالح (عجل‌الله تعالی‌فرجه‌الشریف)...
می‌دانم که دیگر آه و ناله‌های تصنّعی‌ام سودی ندارد... چه اگر از حقیقت درون بود، چله‌نشینی‌ام این‌همه به درازا نمی‌کشید...
خودم بهتر از هرکسی می‌دانم که چه‌ها کرده‌ام و چه‌ها نکرده‌ام...


امّا هرچه که بد باشم و دور...، باز هم به دستان پرمهر شما امیدوارم...
می‌دانم از کرامت شما به‌دور است که دستان گدایی مردمان را خالی رها کنید... حال که این مردمان، گنهکارانی چون من باشند...


 آقاجان...
شما را قسم به اجداد پاک‌تان، از من سیه‌رو درگذرید و به دعایی میهمان‌مان کنید...


عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنــها ماندیم
او منتـــظر ماست که مـــا برگردیم
مــاییم که در غیبت کبـــری ماندیم


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 23/11/88 ساعت 6:41 عصر

دوباره شنبه شد ولی به در نگاه میکنم


ولی دوباره روز بعد کمی گناه میکنم


دلم گرفته می شود دوشنبه ها بدون تو


گلایه از ستاره و طلوع ماه میکنم


دوازده ستاره را سه شنبه میشمارم و


به انتظار یک نگاه نظر به راه میکنم


چهار شنبه می شود و قول میدهی که زود


شبانه های تیره را شبی پگاه میکنم


چه بعض ها که در گلو نشست و جابجانشد


نیامدی و درد و دل به چاه میکنم 


و جمعه من به خاطر شکستن طلسم تو  


کنار شمعدانیم به در نگاه میکنم 


غروب شد نیامدی و مثل جمعه های قبل 


به جای بغض در گلو دوباره آه میکنم 





جمعه یعنی شوق یعنی انتظار


جمعه یعنی طاق ابروی نگار


جمعه یعنی یک غروب غصه دار


جمعه یعنی مهدی چشم انتظار


جمعه ها بر ما دعا دارد حبیب


در قنوتش یاد ما دارد حبیب


کاش یک روزی به دست دلبرم


سایه پرچم بیافتد بر سرم


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 20/6/88 ساعت 7:16 عصر

  گفتند درباره ی تو عاشقانه ننویسیم حیف است، کم است،

برای تو آری ، اما برای من؟

عاشقانه هایم تنها برای توست،

برای تو کم است از تو سرودن، برای من اما همه چیز است.

ای تنها بهانه ی ماندن! ای تنها رابط میان ما و آسمان! نیامدی این جمعه هم پدر،

نیامدی صاحبم، امامم، آقای من، مولا ...

نیامدی...
آه ازین چشم های بی لیاقت

تو باشی و ما تو را نبینیم!؟

آه ازین دل بی لیاقت

تو غریب باشی و ما را غم نباشد!؟

آه ازین همه بی غیرتی

تو « هل من ناصر » بگویی و ما این همه کر!؟


چند جمعه مانده تا لایق شدنمان ارباب؟

برای بیداریمان دعا می خوانی دلشکسته ی من؟

چقدر از آسمان دورم

چقدر رنگ زمین گرفته دلم

چقدر غرق ظلمتم، چقدر دلتنگ نورم

از آسمان به زمین نیامدیم برای رنگ زمین گرفتن

اینجا قرار بود نقطه ی پروازم شود تا خدا،

اینجا قرار بود همانی شوم که او می پسندد.

خودش تو را به یادم اورد ، خودش تو را در دلم نشاند

دلم به دستت ای رابط میان زمین و آسمان، ای امام هدایت، ای مهدی

دلم به دستت......

    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
شنبه 13/4/88 ساعت 1:27 صبح

یا صاحب الزمان !


داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست . شرمنده ایم... می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست . می دانیم کوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است که در حق تو کرده ایم ...


یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ، و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم . به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم .


اما ای فرزند احمد ! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم . اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم . اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به کوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .


ای یوسف زهرا !


خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند ، ما و خاندانمان نیز گرفتاریم ، روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین . به ما ترحم کن که بیچاره ایم و مضطرب


ای عزیزِ مصرِ وجود !


سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است . نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهکار ...از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر کن .


یابن الحسن !


برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند کالایی – هر چند اندک – آورده بودند ، سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند . اما ... ای آقا ! ای کریم ! ای سرور ! ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است . آن کالای اندک را هم نداریم . اما... نه ، کالایی هر چند ناقابل و کم بها آورده ایم . دل شکسته داریم ... مقدورمان هم سری است که در پایت افکنیم .


ناامیدیم و به امید آمده ایم. افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم . سفارش نامه ای هم داریم ... پهلوی شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم ...


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی     ***    چه بــغـض ها که در گلو رســــوب شد نیامدی


حـریر آتشـــین ســخن تبر به دوش بت شــکن     ***    خـــــدای ما دوباره سنگ و چـــوب شد نیامدی


تـــمام طول هـــفته را به انتـــــظار جـــمعه ام      ***   دوبـاره صــبح ظهر عصرنه غروب شد نیــــامــدی


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 15/3/88 ساعت 8:36 عصر

مولای من، ای سبزترین بهار هستی...!

بیا که دل آسمانیم سخت تنگ آمدن توست. بیا که آسمانیان غریب مانده اند.

بیا که بی تو زمین تنگ است و آسمان دلتنگ...!

ای کشتی نجات اگر تو نیایی آسمان دلمان گرفته خواهد بود و داغ عصرهای آدینه هر هفته

بر دلهایمان سنگینی خواهد گرد.

ای مهربان من اگر تو نیایی حیات بوی ماندن نخواهد داشت و زنده بودن بوی زندگی نخواهد داد.

ای مهربان ترین منجی موعود...! چاره مان فقط به دست توانای توست.

مولای من...! عاشقانه تو را دوست می دارم...! بیا که در انتظارت در هر لحظه شعر انتظار را

می سرایم :

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 1/3/88 ساعت 5:38 عصر

باز دلم هوای جمعه کرده است ...
هوای انتظار یار ،
باز پشت پنجره انتظار نشسته ام تا خورشید عدالت از پشت ابر غیبت ظهور کند و هزاران دیده مشتاق را به نور قامت رعنایش منوّر کند ...
باز به دور دست ها می نگرم تا صدای شیهه اسبِ آن تک سوار عشق به گوش رسد ....
دلم تنگ توست ای سوار انتظار !
دلم تنگ ارامش است
و آرامش یعنی آمدن رویای انسان های مشتاق و شیدا .
آرامش یعنی حضور .
باز دلم هوای جمعه کرده است .
جمعه حضور ...
و زمزمه همیشگی دلهای منتظرت
باز بر لبها جاری است ...
دل به داغ بی کسی دچار شد
نیامدی ...
چشم ماه و آفتاب تار شد
نیامدی ...
سنگهای سرزمین من در انتظار تو
زیر سم اسبها غبار شد
نیامدی ...
ای بلندتر زکاش و دورتر زکاشکی
روزهای رفته بیشمار شد
نیامدی ...
عمر انتظار ما حکایت ظهور تو
قصه بلند روزگار شد
نیامدی ...

    نظرات دیگران ( )
نویسنده: منصور حسین آبادی
جمعه 9/12/87 ساعت 7:25 عصر

باز دلم هوای جمعه کرده است ...
هوای انتظار یار ،
باز پشت پنجره انتظار نشسته ام تا خورشید عدالت از پشت ابر غیبت ظهور کند و هزاران دیده مشتاق را به نور قامت رعنایش منوّر کند ...
باز به دور دست ها می نگرم تا صدای شیهه اسبِ آن تک سوار عشق به گوش رسد ....
دلم تنگ توست ای سوار انتظار !
دلم تنگ ارامش است
و آرامش یعنی آمدن رویای انسان های مشتاق و شیدا .
آرامش یعنی حضور .

باز دلم هوای جمعه کرده است .
جمعه حضور ...
و زمزمه همیشگی دلهای منتظرت
باز بر لبها جاری است ...
دل به داغ بی کسی دچار شد
نیامدی ...
چشم ماه و آفتاب تار شد
نیامدی ...

سنگهای سرزمین من در انتظار تو


زیر سم اسبها غبار شد
نیامدی ...

ای بلندتر زکاش و دورتر زکاشکی


روزهای رفته بیشمار شد
نیامدی ...


عمر انتظار ما حکایت ظهور تو


قصه بلند روزگار شد
نیامدی ...


    نظرات دیگران ( )
   1   2   3   4      >

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • توصیه های امتحانی
    و او که شاهد زندگی ماست...
    خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
    [عناوین آرشیوشده]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • لوگوی وبلاگ

  • پیوندهای روزانه


  • مطالب بایگانی شده

  • ** مسوولیت مطالب به عهده صاحب وبلاگ می باشد** لینک دوستان من

  • لوگوی دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعیت من در یاهو

  • document.write("
    "); else