ياد يه شعري افتادم تو كتاب هاي مدرسه :
مظوم كوچك من با نان بيات شبانه چاشت ميكرد و با گيوه هاي خيس زمستان سنگين شهر را به مدرسه ميرفت و در سرماي استخوان سوز بازگشت پاهاي كوچكش چنان بر پايه هاي كرسي گره ميخورد كه غمي نا به هنگام تمام دلم را در خود ميفشرد اندوهم باد كه انگشتان كوچكش را بيش از انكه سپيد ديده باشم كبود ديده بودم...